پیروان علی

ساده زیستی
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٥
 

امام در مورد استفاده از امکانات زندگی، هم راجع به خودشان و هم راجع به اهل منزل جز به قدر ضرورت استفاده نمی کردند. وقتی که ایشان در نجف بودند مانند سایر طلبه ها یخچال نداشتند.حتی راضی نشدند که شیخ نصر الله خلخالی از پول خودش برای منزل ایشان یخچال بخرد.خود امام تا دو سال با این کلمنهای دستی کوچک آب می خوردند و یخچال بزرگ نداشتند و می فرمودند: «طلبه ها ندارند.» پس از دو سه سال که وضع شهریه طلاب بهتر شد و همه قادر شدند که یخچال بخرند، امام فرمودند: «حالا که همه دارند شما هم بیاورید و بگذارید» .
.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی.


 
 
اگر منزل مناسبی پیدا نکنید به قم می روم
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥
 

بعد از مدتی که امام به قم تشریف بردند، دچار حمله قلبی شده به ناچار همان شب به تهران منتقل شدند.چون امکانات کافی برای معالجه ایشان در قم نبود و احتیاج به مراقبت بیشتری داشتند، بنا به دستور پزشکان، امام را بلافاصله به بیمارستان قلب منتقل کردند که حدود دو ماه در بیمارستان بودند و آن دو ماه مرتب پزشکان از ایشان مراقبت می کردند.آنها به هیچ وجه صلاح ندیدند که امام دوباره به قم برگردند و تاکید عجیبی داشتند که در اطراف بیمارستان قلب، منزلی داشته باشند.چندین منزل در اطراف بیمارستان قلب را تفحص کردیم، اما خانه مناسبی برای امام پیدا نشد.پزشکان تاکید زیادی داشتند که امام در شمال شهر که از هوای مناسبی برخوردار است، سکونت داشته باشند.چون شرایط قلب ایشان طوری بود که حتما باید در مکانی که از هوای مساعدی برخوردار بود، ساکن می شدند.خلاصه منزل مناسب در اطراف بیمارستان قلب پیدا نشد و آنها ناچار شدند که تمام تجهیزات مراقبت را در جایی دورتر ترتیب دهند.در نتیجه در خیابان دربند برای امام جایی را گرفتند که چهار ماه در آنجا سکونت داشتند، منتها ایشان از ابتدا در آنجا ناراحت بودند.چون ساختمان بلندی بود که وقتی امام می آمدند با مردم ملاقات کنند، مردم را داخل یک کاخ می دیدند.البته نمای بیرونی خانه خیلی بزرگ به نظر می آمد، در حالی که درون آن چیزی نبود.به همین دلیل امام تاکید داشتند که حتما منزلی مناسب با وضع خودشان پیدا شود.ولی منزل مناسبی که بتواند آمد و رفت امام را هم تامین کند، پیدا نمی شد.بعد از چهار ماه امام تهدید کردند که: اگر برایم منزل مناسبی پیدا نکنید، به قم می روم.

از یک طرف دکترها بر اقامت امام در تهران تاکید داشتند و از طرفی هم امام تهدید کردند که به قم می روند.

یک روز حاج احمد آقا آمده بود منزل ما که برویم جای مناسبی برای سکونت امام پیدا کنیم.جایی پیدا نشد.ظهر در منزل ما ناهار می خوردیم که به حاج احمد آقا گفتم: «اگر منزل ما به دردتان بخورد، این دو منزل کوچک اخوی و همشیره مان را با حسینیه یکی می کنیم تا بتواند خواسته های ایشان را بر آورده سازد.» ایشان برآوردی کردند و گفتند: «خوب است، منتها باید خانم بپسندند.» خانم همان روز عصر تشریف آوردند و آنجا را دیدند و با اینکه خیلی مطلوبشان نبود، به خاطر امام پذیرفتند.

حسینیه در جداگانه ای داشت و آن در را فقط به خاطر امام باز کردند.سه چهار روز در حسینیه بنایی داشتیم، چون ساختمان هنوز تکمیل نبود.قرار شد کارها زودتر پیش برود.این تعمیرات جزیی چهار روز طول کشید.وقتی امام متوجه شدند که این تعمیرات لازم بود، راضی شدند و چهار روز مهلت دادند.بعد از چهار روز تشریف آوردند و گفتند: «منزل مناسب ما اینجاست.» و هفت یا هشت سال در آنجا سکونت داشتند.

یادم است که آن حسینیه مملو از مصالح بود و برای ورود کسی آماده نبود، اما ظرف این چهار روز، تمامی اهل محل به عشق دیدار امام کمک کردند تا حسینیه تکمیل شود و آنجا را برای ملاقاتهای امام مهیا کنند.یادم هست که شب بیست و هشت اردیبهشت بود و مردم چراغانی عظیمی به راه انداخته بودند و همه شادمان بودند و هر کس سر در منزل خودش را چراغانی کرده بود.مردم محل اطلاع داشتند که امام تشریف می آورند ولی از ساعت و زمان ورود ایشان اطلاعی نداشتند.ظرف این چهار روز، چراغانیها، تعمیر حسینیه و حتی آسفالت کوچه ها و تمام کارهایی که باید بیش از یک ماه طول می کشید، انجام شد و امام فرمودند: «اول شب می رویم » .این مطلب را فقط من و چند نفر از اطرافیان ایشان می دانستیم.

ساعت هفت شب بود که دیدیم امام با یک اتومبیل بلیزر وارد جماران شدند.با وجود اینکه هیچ کس از ساعت ورود ایشان اطلاع نداشت، وقتی وارد کوچه باریک منتهی به حسینیه شدیم، دیدم که تا چشم کار می کرد جمعیت با هیجان عجیبی فریاد می زدند «صلی علی محمد، رهبر ما خوش آمد.» و امام در میان این فریادها وارد جماران شدند.وقتی امام داخل خانه شدند و به اطراف و اتاقی که در آن می نشستند نگاهی کردند، فرمودند: «من حالا راحت شدم.چون این چهار ماه همه اش در عذاب بودم » . 


.حجة الاسلام و المسلمین امام جمارانی.


 
 
حاجی مهیاری
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠
 

حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل کجاست. کافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد: «حاجی بچه کجایی؟» آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید: «بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»

از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا ترکش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوکانده بود و یا بر اثر گیر کردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود. سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشک های اسکاتلندی بود! هر چی بهش التماس کردیم تا به مسئول تدارکات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.

- لباس هاتون که چیزی نیست. با یک کوک و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!

آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم که خودش هم وضعیتی مثل ما داشت. به سرکردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان. حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نکرد عصبانی شد و گفت: «ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به کل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!» سلیمانی همچنان می خندید. حاجی سریع خودکار دست من داد و گفت: یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»

من هم نوشتم. یک هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا کند و با یک شورت مامان دوز که تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده. حاجی گفت: «الان میرم تو لشکر می چرخم و به همه می گویم که من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سکه یه پول بشم!» بعد محکم و با اراده راه افتاد. سلیمانی که رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت: «نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!» حاجی گفت: «نشد. باید به کل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟» سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!

 

*حاج علی اکبر ژاله مهیاری در زمستان سال 80 به رحمت خدا رفت و در نزدیکی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود!

 

کتاب رفاقت به سبک تانک ص 43


 
 
داستان کوتاه
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤
 

اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.

وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»

رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.

_ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.

عزیز ناله کنان گفت:« کوفت و زهر مار هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.» پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!»

 کتاب رفاقت به سبک تانک ص 21


 
 
برای انتقام نمی رویم
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
 

 

همه داشتند سوار قایق می شدند . می خواستیم بریم عملیات . یکی از بچه ها چند ماهی دست کومله ها اسیر بود . هنوز جای شکنجه روی بدنش بود . وقتی سوار شد داد زد : « انتقام می گیریم ! »

تا مهدی این را شنید گفت : « تو نمی خواد با ما بیایی ، ما واسه ی انتقام جایی نمی ریم . »

خاطره ای از شهید باکری


 
 
مبارزه با نفس
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 

 

تابستان و هوا خیلی گرم بود . تشنگی بر ما غالب شده و در حال عبور از خیابان به یک شیر آب و یک بشکه آب یخ رسیدیم . سراغ بشکه آب رفتیم . چند لیوان آب خوردم یک دفعه متوجه شدم شهید دستش را زیر شیر آب گرفته و از آن آب می خورد . با تعجب گفتم ؛ پسر عزیز این آب یخ را برای من و تو گذاشته اند ، چرا از این آب گرم می خوری ؟

گفت : نه همین خوب است .

دوباره علت را جویا شدم ، وقتی اصرار مرا دید ، گفت : « پدر جان اجازه بدهید ، من سعی کرده ام با نفسم مبارزه کنم ، شما نگذارید من این شرط را بشکنم . » 

پدر شهید آقاسی زاده شعرباف


 
 
بیت المال
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 

 

خانواده شهید سید علی حسینی در اهواز زندگی می کردند . یک روز پدرم از خط مقدم به منزل شهید می آید و مقداری از آن خرماهایی را که در خط به او داده اند با خودش به عنوان سوغات به منزل عروسش می آورد و با خودش می گوید تبرک است ، گرد و غبار جبهه را دارد ، بگذار اهل خانواده هم بی نصیب نمانند .

سید علی به خانه که می آید چند تا از آن خرماها را دست خانمش می بیند و می گوید : خانم اینها را نخور که حرام است . پدرم اعتراض می کند که این خرما مال خودم است ، سهمیه خودم است ، نخواسته ام خودم بخورم ، حالا می خواهم به دیگران بدهم .

شهید با جدیت می گوید : نخیر این خرماها که به شما داده اند به خاطر این است که نیروی جنگی بوده ای ، یک بسیجی هستی ، فقط شما حق داری بخوری ، بنابر این حق نداری بیت المال را به خانم من بدهی .

برادر کوچک شهید سید علی حسینی


 
 
مقدم داشتن دیگران
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
 

 

روزی حاجی محمد علی صادقی به چادر تدارکات سر زد . ما دور هم جمع بودیم .

 گفت : می بینم جمعتان جمع است .

گفتیم : جمعمان جمع است ؛ فقط حضور شما کم است .

چشمش به پتوهای نو چیده شده روی هم افتاد . گفت : پتوی نو هم که آورده اید ؟

گفتم : بیست پتوی نو سهم گردان شده است . چندتا برایتان می آوریم . چند تا هم خودمان بر می داریم .

 گفت : تعداد پتوهای نو خیلی کم است . پس نه برای من بیاورید .و نه برای خودتان بر دارید ! به آنها که نیاز دارند بدهید . من و شما به پتو نیاز نداریم .

روال همیشگی حاجی این بود که اولویت امکانات و لوازم با بسیجیان بود و اگر چیزی زیاد می آمد ، برای کادر هم بر می داشت .

فرج الله شکری همرزم شهید


 
 
قناعت
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۳
 

در میان ما یکی از دانشجویان دانشگاه مشهد و اهل خمین بود و در گروه شناسایی فعالیت داشت . یک روز به سید علی حسینی گفت : برادر علی شما که می روید ستاد شلوار هم برای من بیاورید . . شلوارم پاره شده و قابل استفاده نیست .

سید علی خیلی اهل قناعت بود و همیشه سعی می کرد این روحیه را در میان نیروها ترویج کند . رفت و بعد از یک هفته برگشت . همان برادری که شلوارش پاره شده بود آمد جلو و گفت : انشاءالله که با دست پر آمده ای ! بالاخره یک شلوار نو هم نصیب ما شد .

سید علی خنده ای کرد و گفت : بلی ، بهتر از شلوار نو برایت آورده ام !

آن برادر ذوق زده شد و گفت : چی ؟

شهید حسینی گفت : چند دقیقه صبر کن .

بعد رفت و با یک قرقره و نخ و سوزن برگشت و گفت : بیا شلوارت را بدوز !!

مجید مصباح ، همرزم شهید


 
 
داماد نوازی
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
 

حاج آقا صادقی با وجود جدی بودن در کارهایش با رزمندگان در سنین مختلف به فراخور حالشان شوخی هم می کرد .

روزی چند بسیجی جوان دور حاجی جمع بودند . حاجی به آنان گفت : « هر کس با من به عملیات بیاید  و من او را بین بیست تانگ عراقی قرار دهم و او بتواند هجده تا را شکار کند ، او را می پذیرم که داماد آینده ام باشد . »

یکی از بسیجی ها خندید و گفت : « حاجی ! چه کسی می تواند از آن مهلکه با جان سالم برگردد تا چه رسد که هجده تایشان را منهدم کند و در آینده داماد شما شود . یک مرتبه بگو که داماد نمی خواهم تا خیال همه راحت شود و این هم رسم داماد نوازی نیست . »

راوی : رضا اسحاقی همرزم شهید


 
 
سفره ساده ی سپاه
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤
 

روزی هنگام ناهار محمود ( ایزدی ) به خانه مان آمد ، غذا کمی مفصل بود . او برخاست و گفت : « من در این جا ناهار نمی خورم . » پرسیدم : « برای چه ؟ »

گفت : « سفره شما رنگین است ؛ بنابراین می روم تا سر سفره ی علی وار سپاه بنشینم . »

برادرم با این که بعد از مدت ها فقط همان روز آمده بود ناهار نخورده برگشت .

راوی : زهرا خواهر شهید


 
 
خدمت به دیگران
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٦
 

امام حسن مجتبی ( ع ) در اعتکاف به سر می برد ، و در حال طواف خانه ی خدا بود که ناگهان فردی نزد آن حضرت آمد و عرض کرد : من بدهکارم و طلبکار مرا تهدید کرده است که اگر قرض او را ادا نکنم آبرویم را خواهد ریخت . حضرت طواف خود را قطع کرد و از مسجدالحرام خارج شد تا همراه وی به نزد طلبکار برود و برای او مهلت بگیرد .

ابن عباس که گمان می کرد حضرت از یاد اعتکاف خویش غافل شده ، عرض کرد : گویا اعتکاف خود را فراموش کرده ای ؟

حضـرت فرمود : خـیر فراموش نکـرده ام ولـی به یاد گفتـه ی پـیامبر ( ص ) افتـادم که فـرمـود : « برآوردن حاجت یک مؤمن مانند آن است که سالیان دراز به عبادت سپری گردد » . بنابراین برآوردن حاجت او را از اعتکاف و طواف برتر دانستم .


 
 
خوراک ساده
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

یک روز که در منزل مقام معظم رهبری در خدمت ایشان بودم بحث ما قدری طول کشید و نزدیک مغرب شد . پس از اقامه نماز در محضر ایشان ، معظم له رو به من کردند و فرمودند : آقا رحیم شام را مهمان ما باشید . بنده در عین حال که این را توفیقی می دانستم ، خدمتشان عرض کردم : اسباب زحمت می شود . مقام معظم رهبری فرمودند : نه بمانید هر چه هست با هم می خوریم . وقتی سفره را پهن کردند و شام را آوردند دیدم غذای ایشان و خانوادشان چیزی جز املت ساده نیست . من نیز بر آن سفره مهمان بودم و مقداری از همان غذای ساده خوردم .

راوی سردار سرلشکر صفوی


 
 
اسراف و تجمل
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳
 

یکی از وزرا انواع و اقسام سنگ های گران قیمت کشور را در نمای وزارت خانه اش به کار برده بود . من او را خواستم و به او گفتم : شما چرا این کار را کردی ؟ او گفت : مسافران خارجی وقتی به وزارتخانه می آیند و سنگ ها جلوی چشمشان قرار می گیرد . باعث جذب مشتری می شود . گفتم شما را به خدا آیا این منطق قابل قبول است ؟ این همه خرج کنیم برای این که مشتری جذب کنیم ؟ شما می توانید در سالن اصلی وزارتخانه انواع و اقسام سنگ هایتان را به شکل خیلی بدیع و زیبا به نمایش بگذارید ، هر مهمانی که آمد به عنوان ادای احترام او را به آن جا ببرید تا سنگ ها را تماشا کند ، هم تماشا و هم جذب مشتری است . این کارها بهانه ای است برای تجمل سازی و اصلا مناسب نیست .

رهبر معظم انقلاب اسلامی


 
 
برخورد با متخلف
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

 

یکی از مسؤلان نظامی دستور تصرف مکانی را صادر کرده بود . گر چه حق با او بود . اما شیوه اقدام قانونی نبود . سازمان قضایی نیروهای مسلح گزارش حادثه را تنظیم و خدمت مقام معظم رهبری ارسال کرد و ایشان در زیر آن گزارش مرقوم فرمودند : « با متخلف برخورد کنید ولو پسر من باشد . »

راوی حجت الاسلام نیازی


 
 
نگرانی فرمانده
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

بعد از عملیات موفقیت آمیز خیبر ، به ترتیب سوار قایق می شدیم تا به عقب برگردیم . شهید سهراب نوروزی فرمانده تیپ 44 قمر بنی هاشم هنوز در جزیره بود . با آن که طبق قاعده فرمانده باید موقع عملیات و نیز موقع برگشتن به عقب در حلو باشد . اما فرمانده تیپ 44 تلاش می کرد اول بچه ها را به عقب بفرستد . زیرا بمباران هوای دشمن حتی بعد از عملیات ادامه داشت . منتظر بودیم نوبت ما شود و سوار قایق شویم که عراق دست به بمباران شیمیایی جزیره زد . نوروزی با آن که می توانست اما از جزیره نرفت . زمانی که حالش خیلی بد شد و بی حال و بی رمق روی زمین افتاد مرتب می گفت : « آقا سید تو را به جدت قسم می دهم که بچه ها را زودتر از منطقه بیرون ببری . نکند بچه ها را به حال خودشان بگذاری و بروی . ! »

 شهید نوروزی از شدت مصدومیت شیمیایی قادر به حرف زدن نبود . به او قول دادم تا جان در بدن دارم در منطقه بمانم و بچه ها را عقب بفرستم . من و فرمانده تیپ جزو آخرین نفراتی بودیم که از جزیره مجنون خارج شدیم . سرانجام فرمانده ما بر اثر همان جراحات ناشی از بمباران شیمیایی به شهادت رسید .

راوی : سید مرتضی هاشمی ، ر ک : در امتداد دیروز ص 49


 
 
اهمیت به بیت المال
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
 

 

گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود . چند نفر رفتند معبر باز کنند . او هم رفت ، 15 ساله بود . چند قدم که رفت برگشت . یعنی ترسیده ؟ خوب ترس هم داشت ! او اما ، پوتین هایش را به یکی از بچه ها داد و گفـت ؛ تازه از گردان گرفتم ؛ حیفه ! بیت الماله ! ... پا برهنه رفت ! ... راستی 3 هزار میلیارد تومن چند تا پوتین میشه ؟


 
 
اهمیت به حق الناس از کودکی
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

وقتی کوچک بودیم ، بعضی وقتها همراه با محمود به بابا کمک می کردیم . محمود مدام می گفت : « نکنه از پسته ها بخوری ! اگر صاحبش راضی نباشه جـواب دادن تـو اون دنیـا خیلی سخته . »

اگر پسته ای از زیر چکش در می رفت . و این طرف و آن طرف می افتاد تا پیدایش نمی کرد بی خیال نمی شد . موقع حساب و کتاب با این که مثل من از صاحب پسته ها دل خوشی نداشت چون همیشه کمتر از حقمون دستمزد می داد ؛ اما باز هم ازش رضایت می گرفت و می گفت : « آقا راضی باشین اگر کم و زیادی شده . »

نقل از خواهر شهید محمود کاوه


 
 
حاج احمد متوسلیان
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤
 

منطقه « اورامان » به دلیل وضعیت خاص جغرافیایی و ارتفاعات مختلف ، اهمیت ویژه ای داشت و یک سلسله از کوههای آن منطقه در اختیار عناصر ضد انقلاب بود . در جلسه ای با حضور جمعی از برادران رزمنده از جمله حاج احمد متوسلیان داشتیم تصمیم گرفتیم این ارتفاعات را پاک سازی کنیم . طرح عملیات ریخته و با موفقیت اجرا شد . و روی یکی از ارتفاعات منطقه ی مزبور پایگاهی ایجاد کردیم . یک روز متوجه شدیم یک نفر که بار به دوش دارد و حامل یک گالن 20 لیتری است به طرف پایگاه می آید . نزدیک که آمد فهمیدیم حاج احمد متوسلیان است . او برای رزمندگان مستقر در پایگاه نفت و خرما آورد . خواستیم بار را از او بگیریم که اجازه نداد . او گفت من دارم وظیفه ام را انجام می دهم .

حاج احمد متوسلیان همیشه آخرین نفری بود که غذا می خورد . تا مطمئن نمی شد غذا به همه رسیده لب به آن نمی زد . همیشه در حال نماز در وقت استراحت و غذا در کنار برادران بود .

راوی : محمد صالح عبدی – روزهای سبز کردستان ص 126


 
 
فرمانده و پیکر برادر
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
 

وقتی حمید باکری فرمانده عملیات خیبر به شهادت رسید ، مرتضی یاغچیان که به دستور مهدی باکری ، فرمانده لشکر عاشورا به جایش منصوب شده بود از مهدی خواست پیکر حمید را به عقب منتقل سازد .

مهدی گفت : « اگر چنین امکانی برای دیگر شهدا هم هست اجازه داری و گر نه نباید این کار را بکنی . »

این در حالی بود که همه می دانستند تا چه اندازه مهدی به حمید علاقه دارد .

صنوبرهای سرخ ص 58


 
 
پاداش
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
 

شهید سید علی حسینی

دو تا گونی دستش بود ، آنها را به من داد . گفتم اینها چه هست ؟ گفت : باز کن ببین چه هست . گونی اول را باز کردم . دیدم در یک گونی لباس های نو و شیک کره ای هست که آن وقت بین نیروها خیلی طرفدار داشت ، هم با استحکام و هم شیک و قشنگ بود . گونی دوم هم پر از رادیو ضبط بود .

گفتم : آقا سید علی این ها را چه کار کنم ؟

گفت : خوب گوش کن ، می روی تحقیق می کنی ، نگاه می کنی ، نیروهایی که نماز شب می خوانند ، به نماز اول وقت اهمیت می دهند ، به نماز جماعت علاقه دارند و ورزش بعد از نماز صبح را هم جدی می گیرند ، با دقت انتخاب می کنی و این ها را می دهی به آنها . این حق آنهاست .                 

 عباس قلی زاده – برادر خانم


 
 
نگاه نمی کنم مهندس هستم
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧
 

از جمله نکات بارز و درخشنده در زندگی مهندس جواد تندگویان این بود که اهل مقام نبود . می گفت : اگر به من بگویند جارو بکش ، جارو می کشم و نگاه نمی کنم که مهندس هستم .              

پدر شهید بزرگوار


 
 
چطور کولر روشن کنم
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

دکتر چمران را که از اتاق عمل می آوردند ، می خندید . فکر می کردم که به تهران منتقل و تا مدتی راحت می شویم . به او گفتم : می رویم ؟

با خنده گفت : نمی روم ، اگر بروم به تهران روحیه ی بچه ها ضعیف می شود . هنوز کار از دستم بر می آید ، نمی توانم بچه ها را رها کنم ، در تهران کاری ندارم .

حتی حاضر نبود در آن شرایط که پایش در گچ بود کولر روشن کند . خون ریزی داشت . اما در عین حال می گفت : چطور کولر روشن کنم ، وقتی بچه ها در جبهه زیر گرما می جنگند ؟

راوی : مرتضی اکبری


 
 
با اتوبوس می رویم
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤
 

برای مرخصی می خواستیم با شهید خرازی ، فرمانده لشکر 14 امام حسین ( ع ) به اصفهان برویم . گفت : بیا با اتوبوس برویم . گفتم حاجی خیلی گرم است .

گفت : گرما ؟ ! پس بسیجیها در این گرما چه کار می کنند ؟ با اتوبوس می رویم تا کمی حالمان جا بیاید .          سرزمین مقدس ، ص 118 


 
 
شوخی در جنگ
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠
 

شب عاشورا یکی از زیباترین شب های تاریخ تشیع است . آن شب خوش ترین ساعات زندگی مجاهدانی بود که اینک در راه خدا و نجات شریعت الهی از سقوط به دره های هولناک فساد و انحراف ، جامه ی شهادت پوشیده . با مشک و عطر خویش را برای دیدار با جانان آماده می ساختند .

حبیب ابن مظاهر یا سیمای نورانی در آن شب با یاران به مزاح و شادی می پردازد ، تا آن جا که یزید بن الحصین الهمدانی به او اعتراض کرده و می گوید : ای حبیب امشب زمان شوخی و مزاح نیست .

حبیب با گشاده رویی در جواب می گوید : پس کدام شب سزاوارتر به شادمانی است ؟ امشب شبی است که این قوم شمشیرهای خود را به روی ما کشیده اند . و در این هنگام ما در آغوش حورالعین در بهشت هستیم . « و تعانقت هی و السیوف و بعد ذامللت عناق الحور فی جناتها . »


 
 
 
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
 


 
 
سردار شهید ولی الله چراغچی
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠
 

روزها از شهادت ولی الله می گذشت . روزی جوانی با کیسه ای به منزل ما آمد و آن را به پدر ولی الله داد و گفت : این ها لباسهای شهید است . موظف بودیم آنها را به شما برسانیم . کیسه را باز کردیم ، چند تا لباس زیر و یک چرتکه در آن بود .

گفتم : این برای چیست ؟

جوان گفت : اگر بگویم ناراحت نمی شوید ؟

پدر شهید گفت : نه

آن جوان گفت : در واقع دوتا چرتکه بوده است . یکی برای واکس زدن و یکی برای تمییز کردن چادرها و سنگرها . شهید ولی الله شب ها که همه خواب بودند پنهانی محل استراحت سربازان را با چرتکه به آرامی تمییز می کرد ، طوری که آنها از خواب بیدار نشوند .

« مادر شهید »


 
 
پاداش
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦
 

پاداش

شهید سید علی حسینی

دو تا گونی دستش بود ، آنها را به من داد . گفتم اینها چه هست ؟ گفت : باز کن ببین چه هست . گونی اول را باز کردم . دیدم در یک گونی لباس های نو و شیک کره ای هست که آن وقت بین نیروها خیلی طرفدار داشت ، هم با استحکام و هم شیک و قشنگ بود . گونی دوم هم پر از رادیو ضبط بود .

گفتم : آقا سید علی این ها را چه کار کنم ؟

گفت : خوب گوش کن ، می روی تحقیق می کنی ، نگاه می کنی ، نیروهایی که نماز شب می خوانند ، به نماز اول وقت اهمیت می دهند ، به نماز جماعت علاقه دارند و ورزش بعد از نماز صبح را هم جدی می گیرند ، با دقت انتخاب می کنی و این ها را می دهی به آنها . این حق آنهاست .                 

 عباس قلی زاده – برادر خانم


 
 
نماز شب
نویسنده : سید قاسم نبوی - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
 

نماز شب سردار شهید ولی الله چراغچی

یکی از بچه ها تعریف می کرد که ، زمستان بود و آن شب سرمای سختی بر همه جا حاکم بود . برای چک کردن راه آب ها با شهید ولی الله و یکی دو نفر دیگر رفته بودیم . هنگام برگشتن قایق واژگون شد و همگی داخل آب افتادیم . وقتی از آب پیاده شدیم و در آن سرمای کشنده به خود می پیچیدیم ، ناگهان در کمال حیرت مشاهده کردیم که شهید ولی الله در گوشه ای مشغول نماز است و هیچ گونه ناراحتی از سرما در ایشان دیده نمی شود .

 ابراهیم زاده - همرزم شهید